تبليغاتX
دخترک و مرد سن بالا

دخترک و مرد سن بالا

حرفهایی که روی دلم مانده از تو !

بنگ بنگ





حتما همه تون آهنگ بنگ بنگ رو گوش کردین برای اونایی که نشنیدن متن شعر رو گذاشتم:



I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down.

Seasons came and changed the time
When I grew up, I called him mine
He would always laugh and say
"Remember when we used to play?"

Bang bang, I shot you down
Bang bang, you hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, I used to shoot you down.

Music played, and people sang
Just for me, the church bells rang.

Now he's gone, I don't know why
And till this day, sometimes I cry
He didn't even say goodbye
He didn't take the time to lie.

Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down...


اینم لینک دانلود آهنگ که آپلود کردم:

http://www.4shared.com/file/151243053/638abc59/Nancy_Sinatra_-_Bang_Bang_-_Kill_Bill.html


تقریبا هر روز تو کافه این آهنگو گوش میکنم روزی 100 بار هم تو ماشینم....اما چند تا چیز هست که تو این آهنگ از همه بیشتر دوست دارم:

اولیشو آخر میگم

دومیش اونجایی که میگه:

Music played, and people sang
Just for me, the church bells rang.

دقیقا احساس میکنم این زنگای لعنتی کلیشا برای من میزنن..... تعبیرش فوق العاده اس


سومی اونجایی که میگه:

Now he's gone, I don't know why


احساس عجیبی دارم نسبت به این قسمت آهنگ....گاهی با خودم فکر میکنم همین 2 ماه پیش بود که منم کسی رو داشتم.....باهاش صحبت میکردم..... باهم یه عالمه برنامه ریزی کرده بودیم.....بعد یکدفعه انگار یه طوفان وحشتناک همه چیز رو خراب کرد..... احساس میکنم یه باقیمونده ی زلزله هستم که همه کسم زیر آوار موندن و من مات و متحیر نشسته ام و نگاه میکنم!


سومیش که اولیش هم میشه شاید هم خنده دار باشه هم گریه آور که این قسمت قضیه است:


I was five and he was six


که من باید بخونم:


I was five and he was twenty five


تو عمق قضیه که میری یه چیز وحشتناکی هست که نگهت میداره....


یادمه دبیرستانی که بودم واسه المپیاد ادبیات میخوندم یه بار معلممون که دکترای ادبیات داشت کلمه ی شکوه رو اینطوری برامون معنی کرد:

وقتی جلوی یه کوه خیلی بزرگ یا دریا واستادی و عظمتشو نگاه میکنی یه حس زیبایی و لذت بهت میده اما همزمان یه ترسی هم از این همه عظمت تو دلت می ذاره.......


وقتی به این قضیه نگاه میکنم میبینم شکوهشه که منو نگه داشته!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 12:4  توسط دخترک  | 

طرف جای باباشه!




امروز از صبح داشتم فکر میکردم کسایی که این نوشته ها رو میخونن لابد "مرد سن بالا" رو یه آدم مزخرف زنباره ی هوس باز میدونن......

اما واقعیت اینه که اصلا اینجوری نبوده..... اونم یه آدم بود مثل همه ی ماها....با یه بار شکست در زندگی مشترک...... سرشار از اطلاعات........ خیلی مهربون و واقعا هم منو داست داشت و داره.....


چیزی که رابطه ی ما رو به هم ریخت نه علاقه نداشتنمون و نه بد بودن یکی از طرفین بود..... ما تو جامعه ی ایرانی زندگی میکردیم که تا وارد یه جا میشدیم مردم زیر لبی میخندیدن و میگفتن دخترشو از مدرسه آورده.....

غرور " مرد سن بالا" تحمل این چیزارو نداشت......وقتی دوستاش ما رو با هم میدیدن و میخواست منو معرفی کنه من هم سن بچه های اونا بودم و متوجه میشدم که چقدر زیر بار نگاه های " دم پیری و معره گیری" داره خرد میشه......


اینارو نمیگم که کار خودمو یا اونو توجیه کنم...... شاید خیلی ها با خوندن این حرفا بگن طرف خیلی حرفه ای بوده که اینطور منو خوب خر کرده......  راستش خیلی مهم نیست..... تو این مدت اینقدر مردم با حرفها و نگاه هاشون این حس رو به من دادن که دیگه بهش عات کردم......


اینارو میگم که اگه شما دو تا آدمو دیدین که با هم خوشن و به کسی هم کاری ندارن اینقدر چپ چپ نگاهشون نکنین که بلند شن برن..... که یکیشون گریه اش بگیره..... که یکیشون سکته کنه.........


اگه من و شما اینارو به بچه هامون آموزش بدیم شاید الان نه اما 100 ساله دیگه بچه های ما بتونن زندگی بهتری داشته باشن.......


خواهش میکنم ....از همه تون خواهش میکنم اگه دو نفر رو با اختلاف سنی زیاد دیدین دیگه نگین :

" طرف جای باباشه! "

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:14  توسط دخترک  | 

برای کنسرو چایی

مطلب درخواستی ... از وبلاگ کنسرو چایی :



تصمیم گرفتم از چیزی به جز تو بنویسم...... ساعتی میشود که دارم فکر میکنم و چیزی به خاطرم نمی آید...... مدتهاست که زندگی ام را وقف تو کرده ام..... وقف وسواسهای نابه جایت..... ساعت های خواب و بیداری عجیب و غریبت...... قلب و نفست که به موقع میگیرند....... مردمی که برایت حرف در می آورند........ سلیقه های دیوانه وارت که من هم باید به سازشان می رقصیدم......


کمی که فکر کردم دیدم انگار مدتهاست که من پاک شده ام و فقط  تو مانده ای...... مانند موجودی میمانی که تمام شادی و امید اطرافت را می بلعی.....وقتی همه خسته و بی حال کناری می افتند تو خرسند خر خر میکنی......


بازهم فلش بک زدم به خودم تا چیزی بیابم که تو نتوانسته باشی آنرا از بین ببری و 3 چیز پیدا کردم!!! برای خودم هم عجیب بود که این 3 چیز از قلع و قمع ناجوانمردانه ی تو تا حدودی در امان مانده اند......


و اما آنکه بیشتر از همه آسیب دیده را اول ترمیم میکنم ...شاید که بتوانم خودم را در بین این کلمات پیدا کنم!


چلسی - منچستر یونایتد:


بازی سراسر هیجان پرمیر لیگ یعنی لیگ برتر انگلستان...... (این توضیحات اضافی رو برای کسایی میدم که اصلا اهل فوتبال نیستن پس به عامیانه بودنش خورده نگیرین) .... این بازی یه چیزیه تو مایه های آبی - قرمز ما و حتی میشه گفت خیلی از پرسپولیسی ها عاشق شیاطین سرخ پوش هم هستند.......


بازی ساعت 19:30 به وقت ایران برگزار میشه و تلویزیون ایران هم قطعا اونو نشون میده و اگه میخواین از دیدن یه فوتبال زیبا لذت ببرین این بازی رو هرگز از دست ندین.....

لابد خیلی ها به خاطر دارن فینال چمپیون لیگ 2 سال قبل رو که این دو تیم انگلیسی یه فینال کاملا بریتانیایی رو رقم زدن..... و بعد از ضربات پنالتی منچستر جام قهرمانی رو بالای سر برد....


اما امشب اوضاع کمی کتفاوت با آن سال دارد رقم میخورد...چلسی در خانه ی خودش و با حضور تماشاچیان متعصب و مغرورش بازی میکند در حالیکه از برتری نسبی در جدول هم برخوردار هست.....چلسی با 27 امتیاز در صدر جدول قرار داره و منچستر با 25 امتیاز در رتبه ی سوم...... هفته ی دوازدهم از فصل هستش و منچستر با برد در این بازی میتونه صدر جدول رو در اختیار بگیره....از طرفی چلسی با پیروزی صدر نسینی با اختلاف 5 امتیاز رو به دست میاره .....

هیچیک از دو تیم مصدومی ندارن و همه چیز برای یک بازی فوق العاده جذاب و دیدنی فراهم شده.....


رقابت ون در سار و پیتر چک (دروازه بانهای قدر دو تیم) یکی دیگه از جذابیت های این بازی میتونه باشه


نظر من : با وجود اینکه طرفدار منچستر یونایتد هستم اما امشب برد رو برای منچستر یونایتد نمیبینم .....منچستری ها اگه با خوش شانسی بتونن مساوی رو به دست بیارن همه باید یه نفس راحت بکشیم....گرچه فکر میکنم همونطور که لیورپول بازی رو به اون زیبایی برد چلسی هم یه دیدار نفسگیر دیگه رقم میزنه

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:41  توسط دخترک  | 

پس حلقه های دود

مینشینی میز روبه رویم و سیگار میکشی

نگاهت میکنم که در پس حلقه های دود هم غم نگاهت هویداست.......

زانوانم را بغل میکنم و سیگاری میگیرانم......

عمیقتر از همیشه پک میزنم......عمیقتر از بوسه هایت / از آغوشت / از نگرانی ته مردمک چشمانت


دلم برایت تنگ شده....نمیدانم از نگاهم میخوانی یا نه؟



+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:31  توسط دخترک  | 

جنگ

دیشب کسی از من پرسید :


تو که سنت به جنگ قد نمیدهد....چرا هر وقت حرف جنگ میشود اینقدر ناراحت میشوی.....؟


باور کن کسی که پرسیدی حس خوبی نیست که وقتی او زیر بمباران خط مقدم بوده من تو کمر بابام هم نبوده ام!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:25  توسط دخترک  | 

همسر سابقت

توی فیس بوک چرخیدم و عکس همسر سابقت را پیدا کردم....... زن 37 ساله ای باید باشد.....خوشگل و آرایش کرده....میتوانم بفهمم چرا با او ازدواج کرده ای.....تو همیشه زنهای لوس و سانتی مانتالیست را دوست داشته ای..... برخلاف من که یک لات به تمام معنام!!


به خوشگلی من نیست اما بیشتر از من به خودش میرسد.....منی که مجبورم صبح با مقنعه بیرون بیایم که بگویم میروم دانشگاه....... 5 شنبه شبها هم که با لباس دیگری می آمدم دعوایم میکردی که شدی شبیه دختر فراری ها !!!!!


دیگر نمیدانستم به کدام ساز تو باید برقصم.....

امشب نگاهت میکردم....چقدر شکسته شده بودی....... در این مدت که حرفهای مردم آنقدر سنگینمان میکرد که فشار ها را بر روی هم خالی میکردیم....



نمیخواستم بشکنمت..... میخواستم کنارت زندگی کنم....اما تو این را نمیخواستی...جدایی را هم نمیخواستی....تو هیچ چیز نمیخواستی و من نمیدانستم دیگر چه باید بکنم؟؟


نمیخواهم آزارت بدهم....مقصر من نیستم که تمام پسر های اطرافم 20 ساله اند..... چرا به آنها حسودی میکنی؟ تو که نیک میدانستی من فقط تو را و تو را دوست میدارم......


چرا من حسودی نکنم به هرزه های 32 ساله ی اطراف تو که چشم دیدن مرا ندارند؟؟؟


من دخترکی بیش نیستم..... چرا اینهمه باید تحمل میکردم؟

چرا هنوز هم باید تحمل کنم؟


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:15  توسط دخترک  | 

تولدت

همیشه می گفتی از تولدت بیزاری....


حالا که فکر میکنم میبینم حق داشتی....


با یک فوت میتوانی تمام شمعهای کیکت را خاموش کنی؟؟


من میتوانم..... میفهمی ؟ من میتوانم.......

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 18:29  توسط دخترک  | 

لئونارد کهن

اولین آهنگی در ماشینت گوش کردیم از لئونارد کهن بود ..... از همین جا شروع شد شستشوی مغزی من........ از زمانی که برای آنکه بتوانم پا به پای بیایم شروع کردم به دانلود آهنگهایی از او که هیچ کس آنها را نشنیده بود حتی...... من که فقط دنس می تو ده اند آو لاو را گوش کرده بودم از او حالا تیک دیس والتز و بیرد آن وایر هم اضافه شده بود...... از همین جا شروع کردم به تغییر کردن......روند یکساله ای که پایان آن ( حالا ) دخترک دیگر دخترک نبود...... آن زن سانتی مانتالی که تو میخواستی هم نشد....... موجود متمردی شده که هیچ نمیخواهد دیگر......

 

آری.....من آن دخترکی بودم که یا فوتبال تماشا میکردم یا شرط بندی میکردم....از آن دخترهایی که همه ی مرد ها اول حسرتش را میخورند..... بعد فقط وفقط میخواهند او را رام کنند..... و تو ماهر ترین رام کننده ی من بودی...... منی که تشنه ی تجربه ی مردی چون تو بودم...... 41 ساله بودی و جذاب و خواستنی...... سبیل ها یت را می تاباندی و خودت هم خوب میدانستی بی اعتنایی ات بیشتر زنها را جذب میکند..... ظریف لاس میزدی و چشم هایت هم کار میکرد وقتی دیگران نمیدیدند..... 

 

مدتها وقتم فقط و فقط به نگاه کردنت گذشته بود....... تو آن میز دیگر مینشستی در کافه و من اینطرف تکیه میدادم به دیوار و میدیدم که گاهی نگاه جستجو گرت سینه هایم را میکاود......


مردی از سر تا پایت میبارید....... از سبیل هایت تا موهای بلند تیره ات .... تا چشمان هشیار مشکی ات......

چند سالی میشد که با هم ازین کافه به آن کافه میرفتیم و هیچ سخن نمیگفتیم .... برایت شاید کم بود دخترکی 18 ساله..... تا آنکه این بار آخر ..... 21 ساله شده بودم..... میدانستم جذابم و کم هم از آن بهره نمیبردم...... شاید رقابت اطرافیان بود که بلاخره تو را هم به دنیای زنها باز گرداند و مرا طلب کردی.......من تشنه ی دانستن را.......


1 سالی میگذارد...... آنقدر روی اعصاب هم راه دفتیم که همدیگر را جدا گذاشته ایم .... اما کدام دختری را میشناسی که لذت مردی 41 ساله را بچشد و بتواند با پسر های 20 ساله سر کند؟؟


آغوشت را طلب میکنم شبها..... وقتی که در آن ژاکت قهوه ایت گم میشدم...... وقتی که چای میریختی برایم و در آغوش میکشیدی مرا از پشت....... دستهایت که متمرکز میشد و مرا به اوج میرساند از لذت........هنوز طلب میکنم لبهایت را ....... وقتی که زبانم را بر زمختی سبیلهایت میکشیدم......


همه میدانستند....آری همه میدانستند که من مرد سن بالای سبیل دار دوست داشتم..... از قدیم...... تو همه چیز من بودی..... چرا نتوانستم با تو بسازم.....هنوز نمیدانم......



 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 1:3  توسط دخترک  | 

اولین نوشته

اولین نوشته

آنقدر حرفها روی دلم مانده که مجبور شدم اینجا را باز کنم تا کمی خالی شوم....آدرسش را هم به هیچکدام از آشناها نمیخواهم بدهم تا هرچقدر خواستم بیایم و برای خودم چیزی بنویسم.......


همه چیز از آنجا شروع شد که دخترک 21 ساله خواست با مرد 41 ساله دوست شود.....


و این شد سر آغاز دنیایی که او با آن بیگانه بود......


دنیای جنگ...... دنیای تجارت...... دنیای زیرکی های مرد های 41 ساله که او نمیسناختشان......


همینقدر که حالا کسانی هستند که می دانند برایم کفایت میکند

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:55  توسط دخترک  |